-
Recent Posts
Archives
Categories
Meta
چرا در ایران ماندم
من تو این “جهنم” بزرگ شدم. ولی می خوام اینجا بمونم. بچه ام هم دوست دارم اینجا بزرگ بشه! اشتباه نکنید، به هیچ وجه آدم ناسیونالیستی نیستم
اینجا اگه جهنمه، مسئولش منم. اگه هواش آلوده است، من کمتر هوا را آلوده می کنم. اگه اعتماد از بین رفته، من کمتر دروغ می گم. اگه کار کمه، من بیشتر شغل تولید می کنم. (یاد باکسر افتادم
و اگر هزینه ای قراره داده بشه، اگه من که می تونم ندم، کی می خواد بده؟من و هزاران نفر مثل من، موقعی که خرد جمعی تایید کرد می شه کاری کرد، کار خودمون رو کردیم. وقتی موقع اعتراض شد اعتراض خودمون رو کردیم. هزینه هم دادیم، بی منت. حالا انگار تنها کارهایی که می شود کرد، اینست که بمانی یا بروی. من می خواهم بمانم، ولی نمی خوام بمونم و غر بزنم. میخوام بمونم و جسارتم را جمع کنم تا کمتر دروغ بگم، می خوام بمونم و به آدم هایی که کمتر دروغ می گویند کمک کنم. می خوام بمونم و هر ازچند گاهی تو گوش اونایی که دنبال جنگ می رن زمزمه کنم که دخترعموی مادرم که پسرجوونش رو تو جنگ از دست داد، زندگیش رنگ غم گرفت، غمی که هنوز پابرجاست
Posted in Uncategorized
برای عزیزان دربند
این عکس انگار انبوهی از درد را بر جانم می نشاند. این عکس…
حسی که از زنجیره های سبز انسانی شروع شد و تا لحظه لحظه های همیشه ام ادامه یافت. بهت آغاز شده از 23خرداد تا آتش ِ عصرانه ای که بی سمت و سو بود، 25 خرداد و رسالت سکوتمان در پهنای بی مانند آزادی، 26 خرداد که درختان سبز ولیعصر به احترام قدم های سبزمان ایستاده تر می نمودند، 27 خرداد… 28 خرداد… بغض خون گرفته 30 خرداد… 18 تیر بی سرانجام، نماز جمعه ، روز قدس… عاشورا عاشورا عاشورا…
تا همین امروز که با یاد عزیزان دربند دوباره لبریز گریه شدم… با یاد آنان که برای آزادی، اسیر شدند.اسیر خاک، اسیر میله ها، اسیر عشقی که به این سرزمین و انسانیت داشتند، اسیر خودخواهی انسان نماها…
تمام این روزها و یاد تمام عزیزان را با این عکس مرور می کنم و می گریم…
Posted in Uncategorized
طاقت بیار رفیق
:دلنوشت مسیح علی نژاد
به عادله، به عشق، به آریا و به همه ی نبودن ها
می روم توی خانه مجازی اش، ببینم از عشق می نویسد، ببینم از زندگی می نویسد، ببینم آرام هست. آریا آرام نژاد را می گویم
می بینم تنها چند روزِ پیش نوشته بود: «همین که مي توانم ساعتي قدم زدن بدون فکر کردن به ديوارهاي رو برو را تجربه کنم، برايم بهتر از روزهاي تلخ گذشته است
…و اما امروز آریا را دوباره به یک سال زندان محکوم کردند…و این یعنی دوباره دیوارهای روبرو
می خواهم برایش بنویسم طاقت بیار رفیق…اما آنجا دستم به نوشتن نرفت…شرم می کنم فرسنگ ها دور از خانه باشم و به کسی که در خانه ی خودش غریب افتاده بنویسم طاقت بیار، بنویسم صبور باش، بنویسم امید، امید، امیدت را از دست نده
اینجا برای دل خودم می نویسم ؛
آریای نازنین می دانم ایمانت نمی شکند، اما دلت و دلش و دل ما می شکند از این همه بی رحمیِ آژان ها و هی به روی خودمان نمی آوریم و هی آنها با شوخی و خنده دوباره دیوار می کشند. هی آنها با چوب و چماق روی صورت مردمِ شهر خط می کشند و مردم روی دیوارها چوب خط و سر آخرایران می شود جایی که همه به قیدِ وثیقه آزادند
به همدیگر خوب نگاه کنید، گاهی سر که بر می گردانید، می بینید به جای این چشم ها یک دیوار است پیش رو
به همدیگر خوب تکیه کنید، هر آن ممکن است نباشید نه برای هم بلکه کنارِ هم
ولی چیزی مانده ته دلم که اگر نگویم آباد و آرام نمی شوم. دلم برای عشق هایی که نشانه می روند می گیرد…آنان که به عشق دشمن اند، به آغوش های پاک می تازند تا آرزوی یک آغوشِ بی دغدغه چنان بر دلت چنگ زند ، تا چنان دلت تنگی کند که دیگر نخواهی
زندان بان ها مدتی است که زیرِ دندان شان، جدایی های ما را مز مزه می کنند و لذت می برند که ما نباشیم نه کنارِ هم که برای هم
من عشق های زیادی را دیده ام که دیوار حریف شان نشد اما همیشه چیزی ته دلم می شکند وقتی که می بینم یک حکومت به عشقِ مردمانش هم حسادت می کند
باور کنید اینها که می گویم خیال و وهم نیست این واقعیت است که یک حکومت با آن همه دغدغه و مشغله اش، باز هم فرصت به اندازه ی کافی دارد که به لبخند ها و به با هم بودن های معترضانش حسادت کند و برای جدایی شان نقشه بکشد….چرا به نسرین ستوده مرخصی نمی دهند؟ چرا به ژیلا و بهمن اجازه ی یک ملاقات حضوری نمی دهند تا حداقل دست های هم را فراموش نکنند؟ چرا سه بهار می رسد اما بهاره سهمی از مرخصی های بهاری نمی یابد؟ چرا مهسا باید تلاش کند برای ماندن و ماندن و خسته نشدن از این همه نبودن و آنها جز زمانی که مسعود بیمار شود درِ زندان به روی او باز نمی کنند؟ سه سال بدون حتی یک روز کنارِ هم چای خوردن و در مورد پیشِ پا افتاده ترین موضوع جهان حرف زدن، پا روی پا انداختن و گاهی سرِ چیزهای کوچک و بی اهمیت دعوا کردن و بعد آشتی، آی آشتی کردنی که خود
.هزار برابر عاشقی کردن لذت دارد
جای این نبودن ها توی دلِ تک تک آدمها یک حفره می سازد به چه بزرگی
جای آنکه برای آریا بنویسم طاقت بیار رفیق دلم می خواهد برای بانوی مهربانش بنویسم طاقت بیار رفیق چون می دانم چقدر سخت است بی آغوش، عاشق ماندن….یا هر آن نگرانِ نبودن همراه، عاشق ماندن….شاید خیلی ها برنجند و فکر کنند قدر و منزلتِ عشق نمی دانم اما آنان که عاشقان را سالها زندانی می کنند، خوب می دانند کجا را نشانه گرفته اند و من چه می گویم
نسرین و خندان ماندن دشوار است، ژیلا و بهمن ماندن آسان نیست، مهسا و مسعود، عماد و مریم بودن سخت است….سخت است….اما گاهی باید به عشق هم گفت؛ طاقت بیار
Posted in Uncategorized
قسم به اسم آزادی
تمامی الفاظ جهان را در اختیار داشتیم
و آن نگفتیم
که به کار آید
:چرا که تنها یک سخن ، یک سخن در میانه نبود
!آزادی
ما نگفتیم
!تو تصویرش کن
.برای دیدن ویدئو لطفا اینجا کلیک کنید
Posted in Uncategorized
زمهریر اوین
:به نقل از صفحه فیس بوک مسیح علی نژاد
وقتی اوین سرد است ما چه می کنیم؟
مسولان خودشان اعلام کرده اند گازوییل تمام شده و وسایل گرمایش در اوین قطع شده است. با خودم فکر می کنم اگر میلیون ها ایرانی فقط نفری یک پتو به زندان ارسال کنند، آیا مسئولانِ زندان خجالت نمی کشند از اینکه عرضه و بضاعت شان از زندانی کردن ناچیز است اما ولع و اشتهای شان برای بلعیدن و محبوس کردنِ دگراندیشان تمامی ندارد؟
آیا اگربسته های ارسالیِ پتو یا آدم هایی که بدون اسلحه و تنهابا یک پتو روانه زندان شده اند را ببینند از رو می روند یا بی وقفه پستچی و مردم را با همان پتوها خفه می کنند؟
وقتی پیش بینیِ درستی از واکنشِ وحوش در اختیار نباشد، وقتی اتحاد درستی هم میان مردم نباشد و به جای گرفتنِ یقه ی زندانبان سخت مشغول یقه گیری از هم باشیم، وقتی جمعی از مردم به نان شب محتاج و جمعی دیگر وحشت زده از سیر صعودی دلار و ارز باشند، معلوم است که حتی یک همراهی ساده هم برایمان بی فایده تلقی می شود و در کمترین شکل ممکن یا شانه به نشانِ بی تفاوتی بالا می اندازیم یا به بی اثر بودنِ یک عمل، قبل از انجامش چنان واقف می شویم که می نشینیم یک گوشه و فقط شاعرانگی می کنیم که
آی آدم ها که بر تپه های برف نشسته شاد و خندانید و گلوله های بازی به سوی هم پرتاب می کنید
…اوین بس ناجوانمردانه سرد است آی
…هشت هزار زندانی در اوین می لرزند
Posted in Uncategorized
من همون ایرانم
منو از یاد بردین ، من همون ایرانم
وقتی رفتین ، گریه کردم توی اون فصل غم آلود
گفتین اما بر می گردیم ، همه دلخوشیم همین بود
گفتین و منم نشستم ، منتظر با چشم بیدار
بچه های نازنینم ، پس چی شد وعده ی دیدار
شبا که یاد گذشته ، پر می شه توی وجودم
دوباره یادم می افته که من اون روزا چی بودم
خالی از حس حقارت ، سرفراز بودم و سالار
بچه های نازنینم ، پس چی شد وعده ی دیدار
منو از یاد نبرین ، می دونم ویرانم
ضجه هامو می شنوین ، من همون ایرانم
خسته از بوسه ی شلاق ، چیزی از تنم نمونده
یه قفس شبیه گربه ، پیکر منو پوشونده
از همون روزی که رفتین ، من یه روز خوش ندیدم
بچه ها با من نبودین تا ببینین چی کشیدم
منو از یاد نبرین ، می دونم ویرانم
ضجه هامو می شنوین ، من همون ایرانم
هنوز از خودم می پرسم که چی شد اون همه همت
نکنه که خو گرفتین به پناه جویی و غربت
هنوزم بیدار نشستم ، نکنه که بر نگردین
بچه های نازنینم ، منو از یاد که نبردین
منو از یاد نبرین ، می دونم ویرانم
ضجه هامو می شنوین ، من همون ایرانم
منو از یاد نبرین ، می دونم ویرانم
ضجه هامو می شنوین ، من همون ایرانم
من همون ایرانم
Posted in Uncategorized

