چرا در ایران ماندم

از صفحه‌ فيس‌بوك مجيد زماني


 مجيد جزو اولين اسراي جنبش سبز بود. آدمي كه دو تا فوق‌ليسانس تو آمريكا گرفته، 5 سال توي بانك جهاني كار كرده وبالاخره وقتي دانشجوي دكتراي اقتصاد دانشگاه شيكاگو بوده همه چيز را ول كرده و برگشته ايران. نوشته‌ي مجيد را توصيه مي‌كنم به همه كساني كه مثل من دنبال دليل براي موندن در ايران مي‌گردند

نوروز از راه رسیده و جنب و جوش و شادی در سطح شهر موج می زنه. فقط درسطح شهر! ته دل آدما اما، اگر شادی هست، بی مهابا و بی دغدغه نیست،اونطور که شادی باید باشه

نوروزه ولی به سال نو که نگاه می کنی روزهای سختی را در انتظار می بینی.روزهای سخت سخت

من 5 ساله که کارم رو تو بانک جهانی (واشنگتن) ول کردم و اومدم ایران. ازاین پنج سال 153 روزش رو تو بند 209 تو اوین بودم. از اون 153 روز نزدیک به 50 روزش رو تو انفرادی. بعضی از بهترین آدمهای این سرزمین رو اونجاملاقات کردم و دلم می شکنه که بگم بعضی هاشون هنوزم آزاد نیستند

حالا که شرایط کشور داره سخت تر و سخت تر می شه، حالا که دیگه نگرانی فقط از در بند بودن نیست و صحبت از جنگ و قحطی و مردنه خیلی ها از من می پرسند که نمی خوای برگردی؟ وقتی بهشون می گم فعلاً نه از این همه بد سلیقگی ومرده دلی حالشون بهم می خوره. اونا می خوان برن

بهم می گن، نمی خوان بچه شون تو این جهنم بدنیا بیاد. نمی خوان بچه شون تواین هوا استنشاق کنه. می خوان پاشون را که از اینجا بیرون می ذارن احترام داشته باشن و از این حرفا… حرفاشون اینقدر انسانیه که نمی شه باهاشون مخالفت کرد. منم هر جا که تونستم، از هر طریق که می شده سعی کردم کمک کنم اونایی که دوست دارن برن. به نظرم فرقی نمی کنه آدما چی بخوان و بخوان کجا باشند. باید هر طور شده جایی باشند که دوست دارند، با کسی باشند که واقعاً دوستش دارند، تو کاری باشند که واقعاً عاشقشند و هیچ تدبیری تواین حوزه ها نکنند

مخصوصا اونایی که زمینه شکوفا شدن استعدادشون اینجا مهیا نیست، حتما بایدبرن. می دونم خیلی از اونایی که می خوان برن و خیلی از اونایی که اونجان، اونطرف زندگی خوبی نخواهند داشت. ولی نباید به خاطر این، از رفتن منعشون کرد. باید کمکشون کرد برن. فقط امیدوارم اگه اونجا را هم دوست نداشتند حتماً یک کاری براش بکنند. اسیر دست زمونه نشن

این مطلب رو می نویسم برای اونایی که مجبورند اینجا باشند و در این حیرت مانده اند که من چرا برگشتم و موندم

من تو این “جهنم” بزرگ شدم. ولی می خوام اینجا بمونم. بچه ام هم دوست دارم اینجا بزرگ بشه!    اشتباه نکنید، به هیچ وجه آدم ناسیونالیستی نیستم
سالهایی هم که تو آمریکا بودم شاید 5 بار هم دلتنگ ایران نشدم. تو شیکاگو،نیویورک و واشنگتن بهم خیلی خوش می گذشت و مردمشون را مخصوصا مردم شیکاگورا مثل مردم خودم دوست دارم، اینقدر که ماهند! آمریکا خونه دوم منه حتی اگه دیگه دولتش بهم ویزا نده
آمریکا زندگی خیلی راحت، منظم و بی دردسره. برای من ارزش آمریکا، راحتی اش، وال استریتش، هالیوودش، قانونگرایی اش، …اینا نیست. وقتی من به آمریکا نگاه می کنم، لینکلن را می بینم که دربرابر نصف کشورش ایستاد وگفت برده داری خوب نیست. سینههای صدها هزار سربازی را می بینم که فقط به خاطر این جلوی گلوله سپر شدند که معتقد بودند برده داری باید ملغی بشه
وقتی به آمریکا نگاه می کنم الیس پاول و لوسی برنز و یارانشون رو می بینم که برای اینکه برای زنان آمریکا در ابتدای قرن بیستم حق رای بگیرن تا دم مرگ رفتند. در حالی که در زندان اعتصاب غذا کرده بودند لوله های غذا را به زور به دهانشون بستند و به زور در حلقشون غذا ریختند. به روزا پارکس،دختر سیاه که در مونتگومری آمریکا در سال 1955جلوی راننده سفید پوست که بهش گفت جاش رو تو اتوبوس به یک مسافر سفید بده ایستاد و حاضر نشد اطاعت کنه و سلسله جنبان جنبشی شد که باعث شد خانم کاندالیزا رایس که در بچگی حق نداشت حتی از آبخوری سفید پوست ها آب بخوره بعداً وزیر خارجه آمریکابشه. وقتی من به آمریکا نگاه می کنم هزاران جوان آمریکایی رو می بینم که در ساحل نورمندی جان خود را از دست دادند تا جهان را از شر فاشیسم نجات دهند. بسیاری از این جوانان می توانستند باشند و از زندگی در آمریکا لذت ببرند. من به مارتین لوتر کینگ فکر می کنم. خیلی ها می توانستند به خاطر فشارها آمریکا را ترک کنند و خیلی ها ترک کردند. و بسیاری ماندند، موقعیت و کار خود را از دست دادند ولی جانانه از خوبی، از صداقت، و شرافت دفاع کردند و یکی یکی بت های جهل و سیاهی را شکستند تا آمریکا شد آن چیز که الان هست ممکنه زندگی تو بهاری که آمریکا هست الان لذت بخش باشه. ولی من ترجیح میدم جزء کسانی باشم که هنر، جسارت، و امیدشون رو جایی میبرند تا به آمدن بهار جایی که نیست کمک کنند. می دونم که خیلی ها سعی کردند و نشده، نذاشتن که بشه! من هنوز به اونجا نرسیدم

اینجا اگه جهنمه، مسئولش منم. اگه هواش آلوده است، من کمتر هوا را آلوده می کنم. اگه اعتماد از بین رفته، من کمتر دروغ می گم. اگه کار کمه، من بیشتر شغل تولید می کنم. (یاد باکسر افتادم🙂 اگه  آدمای بد زیادند، به
اونایی که بهترند کمک می کنم. اگه شرکت خصوصی موفق نیست، من یکیش رو درست می کنم. اگه دولت کله خر و رادیکاله من معتدل و خردمند می شم، نه اینکه منم همه چیز رو سیاه و سفید ببینم و رادیکال فکر کنم و وقتی رفتم سرکاردوباره همین آش بشه و همین کاسه. درسته که هزاران محدودیت هست ولی کاری که اصغر فرهادی کرد و امثال او می کنند نشان میده چطور می شه تو زمستون یک گل به بار آورد

و اگر هزینه ای قراره داده بشه، اگه من که می تونم ندم، کی می خواد بده؟من و هزاران نفر مثل من، موقعی که خرد جمعی تایید کرد می شه کاری کرد، کار خودمون رو کردیم. وقتی موقع اعتراض شد اعتراض خودمون رو کردیم. هزینه هم دادیم، بی منت. حالا انگار تنها کارهایی که می شود کرد، اینست که بمانی یا بروی. من می خواهم بمانم، ولی نمی خوام بمونم و غر بزنم. میخوام بمونم و جسارتم را جمع کنم تا کمتر دروغ بگم، می خوام بمونم و به آدم هایی که کمتر دروغ می گویند کمک کنم. می خوام بمونم و هر ازچند گاهی تو گوش اونایی که دنبال جنگ می رن زمزمه کنم که دخترعموی مادرم که پسرجوونش رو تو جنگ از دست داد، زندگیش رنگ غم گرفت، غمی که هنوز پابرجاست
می خوام بمونم و تو کارم موفق بشم. می خوام بمونم و به شهرداری کمک کنم کمپین کاهش آلودگی هوا درست کنه. می خوام بمونم و به کارآفرینان جوان کمک کنم رشد کنند و پولدار شوند. می خوام بمونم، شاد باشم و شادی کنم
می خوام بمونم و برای آنهایی که آزادی و زندگی شان را برای یک کلمه حرف خوب تقدیم می کنند، سر تعظیم فرود آورم. می خوام بمونم و سیاهی لشکرخردمندان و معتدلان باشم

می دانم که اینها همه سخت است، ولی چیزی که خیلی از جوان های سرزمینم فراموش کردند اینه که راه درست همیشه راه آسون نیست

و این همه نه به خاطر کشوردوستی و حس فداکاری و… است. برای من زندگی اینگونه رضایت بخش تر است. اینهم نباید از نظر دور داشت که در ایران بهتراز هر کجای دنیا می توان پول درآورد

می دونم، می خواید بگید سیستم اینقدر خرابه که همه اینا نقش بر آبه! تازه اگرم بشه، با یک گل بهار نمی شه

آره با یک گل بهار نمیاد. ولی من می خوام همون یک گل خودم را بپرورونم.درسته با یک گل بهار نمیاد ولی بودن گل، امید بهار را زنده نگه می داره.این سرزمین پر آدم های خوبه که اگه ببینند می شه یک گل پروروند، اوناهم گل خودشون رو می پرورونند. اونوقت یهو چشات را باز می کنی می بینی زمستونم بهاره

ممکنه این بهار به عمر من نرسه. ولی جنگیدن براش لذت بخشه. قبل از اینکه نافرمانی روزا پارکس در اول دسامبر 1955 جرقه جنبش حقوق مدنی آمریکا رابزنه، بسیار قبل از او این کار را کرده بودند. لیزی جنینگ 1854، هومرپلسی 1892، ایرن مورگان 1946، سارا لوئیس کیز 1955 و کلاودت کالوین در آوریل 1955 کارهایی شبیه روزا پارکس کرده بودند. هیچ کدام از اینان، حتی روزا پارکس که در سال 2005 فوت کرد فرصت این را نداشتند که ببینند روزی یک پسر سیاه که در زمان زندگی آنها حتی حق معاشرت با سفیدپوستان را نداشت، رئیس جمهور آمریکا می شود. ولی جسارتشون و اینکه اسیر زمونه خودشون نبودن زندگی شون را احترام انگیز و رضایت بخش می کنه

یادمه وقتی تو بند 209 به زندابانان فشار آوردم که حداقل یک کتاب به من بدند، مرحمت فرموده یک کتاب آوردن به نام “مجموعه شعر زنان تاجیک”! اول خیلی عصبانی شدم. بعد ولی از شعر پر درد زنان تاجیک خوشم آمد. یکیشیون تو مطلع شعرش گفته بود ” نوروز است ولی روز من نو نیست” حالا هم نوروزه ولی روز ما نو نیست! نگرانی من از جنگ و بمب و موشک کمتره. بیشتر نگران اینم که آیا مردمم اینقدر جسور و بزرگوار شده اند که کمتر دروغ بگویند، راه آسون را به راه درست ترجیح ندهند، کمتر سیاه و سپید کنند، کمتر متنفرباشند و بیشتر مدارا کنند و مسئولیت بپذیرند؟ باید از خودم شروع کنم

روزهای سخت در پیشند، ولی اونایی که امید و عشقشون فراتر از محدودیت ها وسیاهی هاست بالاخره نوروز واقعی را با خودشان میارند

مجید زمانی

نوروز 1391 – تهران

برای عزیزان دربند

 این عکس  انگار انبوهی از درد را بر جانم می نشاند. این عکس…

حسی که از زنجیره های سبز انسانی شروع شد و تا لحظه لحظه های همیشه ام ادامه یافت. بهت آغاز شده از  23خرداد تا آتش ِ عصرانه ای که بی سمت و سو بود، 25 خرداد و رسالت سکوتمان در پهنای بی مانند آزادی، 26 خرداد که درختان سبز ولیعصر به احترام قدم های سبزمان ایستاده تر می نمودند، 27 خرداد… 28 خرداد… بغض خون گرفته 30 خرداد… 18 تیر بی سرانجام، نماز جمعه ، روز قدس… عاشورا عاشورا عاشورا…

تا همین امروز که با یاد عزیزان دربند دوباره لبریز گریه شدم… با یاد آنان که برای آزادی، اسیر شدند.اسیر خاک، اسیر میله ها، اسیر عشقی که به این سرزمین و انسانیت داشتند، اسیر خودخواهی انسان نماها…

تمام این روزها و یاد تمام عزیزان را با این عکس مرور می کنم و می گریم…


طاقت بیار رفیق

 

:دلنوشت مسیح علی نژاد
به عادله، به عشق، به آریا و به همه ی نبودن ها

می روم توی خانه مجازی اش، ببینم از عشق می نویسد، ببینم از زندگی می نویسد، ببینم آرام هست. آریا آرام نژاد را می گویم
می بینم تنها چند روزِ پیش نوشته بود: «همین که مي توانم ساعتي قدم زدن بدون فکر کردن به ديوارهاي رو برو را تجربه کنم، برايم بهتر از روزهاي تلخ گذشته است

…و اما امروز آریا را دوباره به یک سال زندان محکوم کردند…و این یعنی دوباره دیوارهای روبرو

می خواهم برایش بنویسم طاقت بیار رفیق…اما آنجا دستم به نوشتن نرفت…شرم می کنم فرسنگ ها دور از خانه باشم و به کسی که در خانه ی خودش غریب افتاده بنویسم طاقت بیار، بنویسم صبور باش، بنویسم امید، امید، امیدت را از دست نده

اینجا برای دل خودم می نویسم ؛
آریای نازنین می دانم ایمانت نمی شکند، اما دلت و دلش و دل ما می شکند از این همه بی رحمیِ آژان ها و هی به روی خودمان نمی آوریم و هی آنها با شوخی و خنده دوباره دیوار می کشند. هی آنها با چوب و چماق روی صورت مردمِ شهر خط  می کشند و مردم روی دیوارها چوب خط و                                                    سر آخرایران می شود جایی که همه به قیدِ وثیقه آزادند

   به همدیگر خوب نگاه کنید، گاهی سر که بر می گردانید، می بینید به جای این چشم ها یک دیوار است پیش رو 

به همدیگر خوب تکیه کنید، هر آن ممکن است نباشید نه برای هم بلکه کنارِ هم

ولی چیزی مانده ته دلم که اگر نگویم آباد و آرام نمی شوم. دلم برای عشق هایی که نشانه می روند   می گیرد…آنان که به عشق دشمن اند، به آغوش های پاک می تازند تا آرزوی یک آغوشِ بی دغدغه چنان بر دلت چنگ زند ، تا چنان دلت تنگی کند که دیگر نخواهی

زندان بان ها مدتی است که زیرِ دندان شان، جدایی های ما را مز مزه می کنند و لذت می برند که ما نباشیم نه کنارِ هم که برای هم

من عشق های زیادی را دیده ام که دیوار حریف شان نشد اما همیشه چیزی ته دلم می شکند وقتی که می بینم یک حکومت به عشقِ مردمانش هم حسادت می کند

باور کنید اینها که می گویم خیال و وهم نیست این واقعیت است که یک حکومت با آن همه دغدغه و مشغله اش، باز هم فرصت به اندازه ی کافی دارد که به لبخند ها و به با هم بودن های معترضانش حسادت کند و برای جدایی شان نقشه بکشد….چرا به نسرین ستوده مرخصی نمی دهند؟ چرا به ژیلا و بهمن اجازه ی یک ملاقات حضوری نمی دهند تا حداقل دست های هم را فراموش نکنند؟ چرا سه بهار می رسد اما بهاره سهمی از مرخصی های بهاری نمی یابد؟ چرا مهسا باید تلاش کند برای ماندن و ماندن و خسته نشدن از این همه نبودن و آنها جز زمانی که مسعود بیمار شود درِ زندان به روی او باز نمی کنند؟ سه سال بدون حتی یک روز کنارِ هم چای خوردن و در مورد پیشِ پا افتاده ترین موضوع جهان حرف زدن، پا روی پا انداختن و گاهی        سرِ چیزهای کوچک و بی اهمیت دعوا کردن و بعد آشتی، آی آشتی کردنی که خود

.هزار برابر عاشقی کردن لذت دارد                   

جای این نبودن ها توی دلِ تک تک آدمها یک حفره می سازد به چه بزرگی

جای آنکه برای آریا بنویسم طاقت بیار رفیق دلم می خواهد برای بانوی مهربانش بنویسم طاقت بیار رفیق چون می دانم چقدر سخت است بی آغوش، عاشق ماندن….یا هر آن نگرانِ نبودن همراه، عاشق ماندن….شاید خیلی ها برنجند و فکر کنند قدر و منزلتِ عشق نمی دانم اما آنان که عاشقان را سالها زندانی می کنند، خوب می دانند کجا را نشانه گرفته اند و من چه می گویم

نسرین و خندان ماندن دشوار است، ژیلا و بهمن ماندن آسان نیست، مهسا و مسعود، عماد و مریم بودن سخت است….سخت است….اما گاهی باید به عشق هم گفت؛ طاقت بیار

قسم به اسم آزادی

تمامی الفاظ جهان را در اختیار داشتیم 

و آن نگفتیم

که به کار آید

:چرا که تنها یک سخن ، یک سخن در میانه نبود

!آزادی 

ما نگفتیم

!تو تصویرش کن

.برای دیدن ویدئو لطفا اینجا کلیک کنید

زمهریر اوین

 :به نقل از صفحه فیس بوک مسیح علی نژاد

وقتی اوین سرد است ما چه می کنیم؟

مسولان خودشان اعلام کرده اند گازوییل تمام شده و وسایل گرمایش در اوین قطع شده است. با خودم فکر می کنم اگر میلیون ها ایرانی فقط نفری یک پتو به زندان ارسال کنند، آیا مسئولانِ زندان خجالت نمی کشند از اینکه عرضه و بضاعت شان از زندانی کردن ناچیز است اما ولع و اشتهای شان برای بلعیدن و محبوس کردنِ دگراندیشان تمامی ندارد؟

آیا اگربسته های ارسالیِ پتو یا آدم هایی که بدون اسلحه و تنهابا یک پتو روانه زندان شده اند را ببینند از رو می روند یا بی وقفه پستچی و مردم را با همان پتوها خفه می کنند؟

وقتی پیش بینیِ درستی از واکنشِ وحوش در اختیار نباشد، وقتی اتحاد درستی هم میان مردم نباشد و به جای گرفتنِ یقه ی زندانبان سخت مشغول یقه گیری از هم باشیم، وقتی جمعی از مردم به نان شب محتاج و جمعی دیگر وحشت زده از سیر صعودی دلار و ارز باشند، معلوم است که حتی یک همراهی ساده هم برایمان بی فایده تلقی می شود و در کمترین شکل ممکن یا       شانه به نشانِ بی تفاوتی بالا می اندازیم یا به بی اثر بودنِ یک عمل، قبل از انجامش چنان واقف می شویم که می نشینیم یک گوشه و فقط شاعرانگی می کنیم که

آی آدم ها که بر تپه های برف نشسته شاد و خندانید و گلوله های بازی به سوی هم پرتاب می کنید

…اوین بس ناجوانمردانه سرد است آی

…هشت هزار زندانی در اوین می لرزند

من همون ایرانم

منو از یاد بردین ، من همون ایرانم

وقتی رفتین ، گریه کردم توی اون فصل غم آلود
گفتین اما بر می گردیم ، همه دلخوشیم همین بود
گفتین و منم نشستم ، منتظر با چشم بیدار
بچه های نازنینم ، پس چی شد وعده ی دیدار

شبا که یاد گذشته ، پر می شه توی وجودم
دوباره یادم می افته که من اون روزا چی بودم
خالی از حس حقارت ، سرفراز بودم و سالار
بچه های نازنینم ، پس چی شد وعده ی دیدار
منو از یاد نبرین ، می دونم ویرانم
ضجه هامو می شنوین ، من همون ایرانم

خسته از بوسه ی شلاق ، چیزی از تنم نمونده
یه قفس شبیه گربه ، پیکر منو پوشونده
از همون روزی که رفتین ، من یه روز خوش ندیدم
بچه ها با من نبودین تا ببینین چی کشیدم

منو از یاد نبرین ، می دونم ویرانم
ضجه هامو می شنوین ، من همون ایرانم

هنوز از خودم می پرسم که چی شد اون همه همت
نکنه که خو گرفتین به پناه جویی و غربت
هنوزم بیدار نشستم ، نکنه که بر نگردین
بچه های نازنینم ، منو از یاد که نبردین

منو از یاد نبرین ، می دونم ویرانم
ضجه هامو می شنوین ، من همون ایرانم
منو از یاد نبرین ، می دونم ویرانم
ضجه هامو می شنوین ، من همون ایرانم
من همون ایرانم

شعری در حد تیم ملی