دریای عطش/ دریای آتش

بیست و پنج خرداد رسید.سالروز آن حادثه.حادثه دستهای من و تو.چه بیتاب بودم آن روز.جگرم خورشید سوزانی شده بود که هستی ام را به آتش می کشید.طاقتم را طاق کرده بود.باید می رفتم.راه را یافته بودم.بعد از آنهمه شوق.آنهمه اشک.آنهمه انتظار.آنهمه فریاد.

رفتم و در دریا گم شدم.دریا آرامم کرد. دریای عطش.عطش آزادی.آزادی به یغما رفته. جگرم را،درونم را،روحم را سیراب کرد.آنروز رفتم و تا به امروز رفتن را ادامه می دهم آهسته و پیوسته در این راه.برای هدفی که میدانم چیست. تا روزی که نمیدانم کی از راه می رسد. نمیدانم کی.نمیدانم کجا.نمیدانم چگونه ولی می روم در این راه .راه سخت سنگلاخ است. دستان همراهان را جستجو می کنم.همراهان بیدار دل .دستان حادثه ساز.به یقین میدانم بیداری نمیمیرد.حادثه زاده میشود.

دوباره داغ شده ام.دریا ولی کجاست.در جای جای این شهر حسش می کنم. بوی خوب دریا را.حضور گرمش را.همینجاست.در نزدیکی قلبم.روزی سر برخواهد آورد.از قلب من .از قلب تو.همچنان که جوشید وجاری شد.این بارهم جاری می شود. دریای آتش است این.آتش اهریمن سوز.اهریمن دروغ.اهریمن نفاق.

دیر نیست آنروز.این را نیک میدانم.

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / Change )

Connecting to %s