بازگشت گودزیلا

در حالیکه تامین مخارج زندگی با افزایش شدید هزینه های روزمره عرصه را بر مردم تنگ کرده و “معیشت” بزرگترین دغدغه امروز آنان شده است، نیروهای انتظامی نیز به بهانه اجرای طرح مبارزه با بدحجابی با استقرار در میادین اصلی و خیابان های پر تردد، رفتار و پوشش مردم بویژه زنان و دختران را کنترل می کنند و شهروندان در زندانی شلوغ، اسیر نگاه های سنگین ضابطین قوانین ارتجاعی شده اند. ه عنوان مثال در میدان ولیعصر به طور روزانه به بیش از 700 تا هزار نفر از شهروندان به ویژه دختران و زنان به خاطر پوششان تذکر داده می شود و حداقل بین 10 تا 20 نفر از آنان با زشت ترین و خشن ترین رفتارها با زور به داخل خودروهای انتظامی انداخته می شوند و به کلانتری ها یا منکرات برده می شوند. یکی از همین دختران که محل کار او میدان ولیعصر است می گفت که به خاطر “برنزی رنگ پوست صورت” زنان نیروی انتظامی راهش را سد کرده بودند و برای تست اینکه آیا این رنگ طبیعی است یا در نتیجه آرایش یا سولاریوم، به صورتش چسب چسبانده بودند و کنده بودند تا اثر چسب را ببینند! در چهارراه امیرآباد مقابل درب ورودی پارک لاله نیز گشت های ارشاد به شدت رفت و آمد افراد را زیر نظر داشتند و به خصوص بعد از ظهرها به جان مردم و دخترکان بی گناه می افتند. در همین جا دختری تنها به خاطر تنگ بودن مانتو با خشونت هرچه تمام تر به داخل ون انداخته شد و در حالیکه او را می بردند با قیچی مانتویش را پاره پاره کردند! به نظر می رسد هر روز گامی عقب تر می رویم و به دوران پارینه سنگی نزدیک می شویم.در این میان می توان به جرات گفت که گودزیلا بازگشته است برای بلعیدن ته مانده احترام و عزت و غرور زن و بلکه شهروند ایرانی.


عکس ضمیمه مربوط به طرح مبارزه با بدحجابی در سالهای گذشته است که دوباره به همان شدت باب شده است.

مسیح علی نژاددر وبلاگش در مورد این عکس می نویسد:

التماسِ یک کودک برای مادرِ بدحجاب

فقط چند ثانیه به این عکسِ دوست نازنینم نگاه کنید، به زنی که حجابش مورد اعتراض خواهران نیروی انتظامی است و اینک مشتهای زن چادر مامور را به نشان التماس در مقابل پله های مینی بوس حامل بدحجابان، گرفته است. در امتدادِ مشتِ مادر، مشتِ کوچکِ دیگری هم به چادرِ مامور، چنگ انداخته است، کودکی که شانه هایش اگرچه برای تحمل این همه تحقیر شدن کوچک است اما زیر دست و پای مامور و مادر ، حالا دیگر چنان شانه هایش را خم کرده که گویی سنگینیِ بارِ فصل ِسردی از تارخ، از هم اکنون کمرش را شکسته و دارد ضجه می زند

از این همه درد کجا پناه ببریم .هیچ نمیدانم.هیچ

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / Change )

Connecting to %s