دل بازیگوش من

یوارهای دنیا بلند است ، و من گاهی دلم را پرت می کنم آن طرف دیوار
مثل بچه بازیگوشی که توپ کوچکش را از سر شیطنت به خانه ی همسایه می اندازد
به امید آن که شاید در آن خانه باز شود، گاهی دلم را پرت می کنم آن طرف دیوار
.آن طرف، حیاط خانه خداست
،و آن وقت هی در می زنم
،در می زنم
،در می زنم
:و می گویم
دلم افتاده توی حیاط شما ،می شود دلم را پس بدهید؟
.کسی جوابم را نمی دهد، کسی در را برایم باز نمی کند
اما همیشه دستی دلم را می اندازد این طرف دیوار
همین
.و من این بازی را دوست دارم
…همین که دلم پرت می شود این طرف دیوار… همین که
من این بازی را ادامه می دهم
و آن قدر دلم را پرت می کنم
آنقدر دلم را پرت می کنم تا خسته شوند
تا دیگر دلم را پس ندهند
تا آن در را باز کنند و بگویند
بیا خودت دلت را بردار و برو
!آن وقت من می روم و دیگر هم بر نمی گردم
 …من این بازی را ادامه می دهم


Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / Change )

Connecting to %s