طاقت بیار رفیق

 

:دلنوشت مسیح علی نژاد
به عادله، به عشق، به آریا و به همه ی نبودن ها

می روم توی خانه مجازی اش، ببینم از عشق می نویسد، ببینم از زندگی می نویسد، ببینم آرام هست. آریا آرام نژاد را می گویم
می بینم تنها چند روزِ پیش نوشته بود: «همین که مي توانم ساعتي قدم زدن بدون فکر کردن به ديوارهاي رو برو را تجربه کنم، برايم بهتر از روزهاي تلخ گذشته است

…و اما امروز آریا را دوباره به یک سال زندان محکوم کردند…و این یعنی دوباره دیوارهای روبرو

می خواهم برایش بنویسم طاقت بیار رفیق…اما آنجا دستم به نوشتن نرفت…شرم می کنم فرسنگ ها دور از خانه باشم و به کسی که در خانه ی خودش غریب افتاده بنویسم طاقت بیار، بنویسم صبور باش، بنویسم امید، امید، امیدت را از دست نده

اینجا برای دل خودم می نویسم ؛
آریای نازنین می دانم ایمانت نمی شکند، اما دلت و دلش و دل ما می شکند از این همه بی رحمیِ آژان ها و هی به روی خودمان نمی آوریم و هی آنها با شوخی و خنده دوباره دیوار می کشند. هی آنها با چوب و چماق روی صورت مردمِ شهر خط  می کشند و مردم روی دیوارها چوب خط و                                                    سر آخرایران می شود جایی که همه به قیدِ وثیقه آزادند

   به همدیگر خوب نگاه کنید، گاهی سر که بر می گردانید، می بینید به جای این چشم ها یک دیوار است پیش رو 

به همدیگر خوب تکیه کنید، هر آن ممکن است نباشید نه برای هم بلکه کنارِ هم

ولی چیزی مانده ته دلم که اگر نگویم آباد و آرام نمی شوم. دلم برای عشق هایی که نشانه می روند   می گیرد…آنان که به عشق دشمن اند، به آغوش های پاک می تازند تا آرزوی یک آغوشِ بی دغدغه چنان بر دلت چنگ زند ، تا چنان دلت تنگی کند که دیگر نخواهی

زندان بان ها مدتی است که زیرِ دندان شان، جدایی های ما را مز مزه می کنند و لذت می برند که ما نباشیم نه کنارِ هم که برای هم

من عشق های زیادی را دیده ام که دیوار حریف شان نشد اما همیشه چیزی ته دلم می شکند وقتی که می بینم یک حکومت به عشقِ مردمانش هم حسادت می کند

باور کنید اینها که می گویم خیال و وهم نیست این واقعیت است که یک حکومت با آن همه دغدغه و مشغله اش، باز هم فرصت به اندازه ی کافی دارد که به لبخند ها و به با هم بودن های معترضانش حسادت کند و برای جدایی شان نقشه بکشد….چرا به نسرین ستوده مرخصی نمی دهند؟ چرا به ژیلا و بهمن اجازه ی یک ملاقات حضوری نمی دهند تا حداقل دست های هم را فراموش نکنند؟ چرا سه بهار می رسد اما بهاره سهمی از مرخصی های بهاری نمی یابد؟ چرا مهسا باید تلاش کند برای ماندن و ماندن و خسته نشدن از این همه نبودن و آنها جز زمانی که مسعود بیمار شود درِ زندان به روی او باز نمی کنند؟ سه سال بدون حتی یک روز کنارِ هم چای خوردن و در مورد پیشِ پا افتاده ترین موضوع جهان حرف زدن، پا روی پا انداختن و گاهی        سرِ چیزهای کوچک و بی اهمیت دعوا کردن و بعد آشتی، آی آشتی کردنی که خود

.هزار برابر عاشقی کردن لذت دارد                   

جای این نبودن ها توی دلِ تک تک آدمها یک حفره می سازد به چه بزرگی

جای آنکه برای آریا بنویسم طاقت بیار رفیق دلم می خواهد برای بانوی مهربانش بنویسم طاقت بیار رفیق چون می دانم چقدر سخت است بی آغوش، عاشق ماندن….یا هر آن نگرانِ نبودن همراه، عاشق ماندن….شاید خیلی ها برنجند و فکر کنند قدر و منزلتِ عشق نمی دانم اما آنان که عاشقان را سالها زندانی می کنند، خوب می دانند کجا را نشانه گرفته اند و من چه می گویم

نسرین و خندان ماندن دشوار است، ژیلا و بهمن ماندن آسان نیست، مهسا و مسعود، عماد و مریم بودن سخت است….سخت است….اما گاهی باید به عشق هم گفت؛ طاقت بیار

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / Change )

Connecting to %s